بنام خداوند هستي بخش
سلام به ياران همدم وهمراه
روزای خاکستری من دیگه شدیدا تمایل به سفید شدن پیدا کردند...
یعنی اصلا روزای خاکستری رو باید فراموش کنم ...
و به روزهای سپید و روشن آینده چشم بدوزم....
این طبیعیه که هر کسی روزی از روزاش خاکستری باشه ...
ولی مهم اینه که نزاره روز خاکستریش سیاه بشه...
همیشه دوس دارم در اوج غمهام لبخند بزنم و خدارو شکر کنم ...
چون حتما بعد از تلاش زیاد به صلاحم نبوده که از آن راهی که برگزیده بودم بروم ...
پس خدا راهم رو بست و به من فهماند که راه مورد نظر من راه او نبوده....
بله باید به یقین برسم که ....
هر اتفاقی جدای از خواست و ارداه ی ما ...
به خواست خدای عز وجّل بستگی داره و با این همه لطفیست از جانب او ....
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 15:44  توسط
|
خدا را شکر که مولایمان علی شد دراین دنیای تاریکی گمشده ی چراغ راه ما پیدا شد

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 9:29  توسط
|
سلام بر تو فکه سلام برتو شلمچه و سلام برتو که شدی حالا آرزوی دیرینه ی دلهای خسته
دلم هوای سنگرهای بی ریایتان را کرده. ومن امروز از فرسنگها فاصله ی زمان برشما سلام و درود می فرستم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 9:9  توسط
|
ببین چگونه وقتی از تو سخن می گویم دلم مانند کودکی بیتابی می کند و مانند پرنده ای قصد پرواز می کند ببین چگون روزهای جوانی من از پی هم می گذرند و تو هنوز نیامده ای ای کامل کننده وجود عالمیان تو همانی که همه در جستجوی آنند و خود نمی دانند بیاو مارا از این سردرگمی نجات بده نمی دانم چرا وقتی از تو سخن می گویند تمام تاروپود بدنم به حیجان می افتد و دلم می گوید تو همانی که تو غریبترین آشنای وجود مایی که در انتظارت نشسته ایم
به امید آمدنت آروزی جوانی من برای آمدنتد
می کنم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 9:3  توسط
|
توي اتاق نشستم كتابم توي دستم هي بالاو پائين ميره ، خيلي كلافه ام يه چيزي منو بيطاقت كرده نمي دونم اين فكرهاي عجيب وغريب چيه به سرم مي زنه هي هر چي هم مرورشون مي كنم ميبينم كه سرشون به تهشون نمي ارزه دلم خيلي بهونه گير شده اين همه آدم دورشه بازم از تنهايي دم مي زنه خوبه از صبح تاشب تودانشگام وگرنه با اون بهانه هاش چيكار مي كردم شايد هم تقصير از منه كه بهونه گيرش كردم براي آروم شدنش هم كه شده بلندشدمو رفتم سمت تلفن و به هركي كه بود رو ي گوشي زنگ زدم اونا هم براي اينكه من نگم براي چي زنگ نزديد بخودشون يه چيزي مي گفتن بعدم صبح كه رفتنم دانشگاه وقتي براي هم تعريف كردن كه من بهشون زنگ زدم همشون به من خنديدن چون من اونروز به همشون زنگ زده بودم.
نمي دونم با اينكه اين همه آدم دورشه چرا بازم احساسا تنهايي مي كنه؟ شايد هم براي اينكه به آدماي دورش كه نگاه مي كنه مي بينه همه به فكر خودشونن و هيچكس دلش براي كسي نمي تپه . همه يه جورايي دنبا ل اينن كه خلاشون رو پركنن يا اونقدر در خوشياشون غرقن كه حال كسي ديگر را نمي بينن.بيچاره خسته شده از دلبستن و دلكندن اي كاش كسي پيدا مي شدكه آرومش ميكرد و براي هميشه مي رفتن به يه جاي دور و آروم تا ديگه از اينهمه غيلو غال خلاص شه قبلا نمي فهيمدم براي چي بزرگاي ادم هي دنبال يه گوشه اي آروم مي گردن و هي ميگن مي خوايم آرامش داشته باشيم چون من عاشق جاي شلوغ بودم و با آدما حال مي كردم اما حال بااينكه بازم كمي همينطوريه اما باور كنيد الان مي فهمم كه تو جنگل يه گوشه اي يه كلبه اي داشته باشي كه آروم بگيري خيلي بهتر تا توي شهر يه خونه درندشت داشته باشي كه ديگه حتي فكرت هم مال خودت نباشه
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:15  توسط
|
امروز هوا باروني انگار همه يه جورايي ميلنگن يا خوابشون مي بره همه ي اون بچه هاي شيطون كلاس بيحالن و كسي جيكش در نمياد انگار واقعا همه جوگير هواشده بودن كنار ديوار بودم از خداخواسته سرمو به ديوار تكيه داده بودم چقدر روي ديوار چيز واسه ي خوندن بود. ديگه صداي استادو نمي شنديم حواسم به نوشته هاي بچه هاي برق بود كه انگار ديوار لوحه ي نوشته هاشون بود همه جاي اين دانشگاه اثرشون بود شعر مي نوشتن از بدبختياشون از اينكه استادبيرونشون كرده و گاهي با افتخار نام خودشونو روي ديوار بزرگ مي نوشتن ودست آخر هم براي هم دردي يه شماره اي از ناكجا برات مي زاشتن نمي دونم از چيشون خوشم اومده بود ولي ديوار بيچاره شده بود دفتر همه بچه هايي كه نمي تونستن حرف دلشونو واسه كسي بگن . امامن هيچوقت دستم به نوشتن نمي رفت فقط نوشته هارو كه مي خوندم اول يه آه نثار دنيا بعدم دلم آروم مي شد براي اينكه مي ديدم همه مثل همن و كمتر غصه مي خوردم . دوست دارم چشمامو ببندم توخودم غرق شم آخه گاهي تو خودت غرق شدن هم مي شه يه ضرورت . هوا روبه تاريكي و چشمامهاي ما خمار اما مي ترسم چشمامو ببندم چون اونوقت مجبورم با شوك خنده بچه ها چشمامو باز كنم براي همين به لحضه اي اكتفا مي كنم كه ضرورتش شده بود عين تشنگي

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:4  توسط
|
دعا کن برایم برای جوانیم که حالا بشده طعمه ای بدست روزگار دعا کن برای تنهاییم برای صبرم ودستان بزرگت را برسرم بگزار که تو بزرگترین دعا کننده ایی

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:0  توسط
|
یه روز یه ادمی که عاشق آدما بود خیلی زود به آدما عادت می کرد برای همین خیلی زود وابسته اونا می شد بعد هم برای دلکندن از اونا مجبور بود یه عالمه سختی بکشه که از اونا دل بکنه می دونید اون آدم برای اینکه به آدما دل نبنده چی کرد یه عصا گرفت دستشو یه عینک تیره رو چشماش کرد برای همیشه مثل کورا زندگی کرد دیگه حالا فقط خوبی آدمارو که بهش کمک می کردن می دید به هیچ کس هم عادت نمی کرد که به خواد تاوان اونو پس بده آخه تاون پس دادن خیلی سخته اون حالا تنهانبود ولی به کسی هم عادت نمی کرد ......... می بینید دنیا چی به سر آدما میاره یا باید برای همیشه تنهاباشی یا اینکه اگه دل بستی دل کندنی در کار نیست می بینی سر جونی مجبوری برای اینکه زندگی کنی باید دست به چه کاری بزنی؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 18:48  توسط
|
واسه امروز چیزی ندارم جز دلتنگی بیاییم دلتنگیامونو باهم تقسیم کنیم تا تنهانباشیم
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:34  توسط
|
امروز با بچه های کلاس دانشگاه رفتیم پارتی نه اشتباه نکنید تورو خدا پارتی دخترونه بود رفته بودیم هدیه بدیم به یکی از بچه ها که ازدواج کرده بود خیلی حال داد جاتون خالی
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:2  توسط
|